تحلیل تطبیقی «استواء علی العرش» در اندیشه ماتریدیان و سلفیان با تأکید بر دیدگاه ابن‌تیمیه

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار گروه معارف، دانشگاه اصفهان

چکیده

پس از رحلت پیامبر اسلام (ص) امت او به فرقه‌های متعدد کلامی و فقهی تقسیم شدند. در این میان، سلفیانِ تکفیری راهی متفاوت‌تر با امت اسلامی و سایر فرق در پیش ‌گرفتند؛ جریانی که مدعی پیروی از سیره سلف صالح و داشتن صحیح‌ترین قرائت‌ها و فهم‌ها از دین است. یکی از راه‌های ارزیابی صحت ‌و سقم عقاید و باورهای جریان سلفی‌تکفیری این است که اندیشه‌های آنان را با دیگر فرق اسلامی مقایسه کنیم. بدین‌منظور صفت «استواء بر عرش»، که از صفات خبری خداوند است، انتخاب شد تا دیدگاه سلفیان و دیدگاه ماتریدیان حنفی‌مسلک بررسی، ارزیابی و مقایسه شود. از این‌روی مقاله حاضر با روشی اسنادی‌تحلیلی به مقایسه تطبیقی صفت «استواء بر عرش» میان سلفیان، با تأکید بر ابن‌تیمیه و ماتریدیان، می‌پردازد؛ و در پایان به این نتیجه می‌رسد که ادعای سلفیان در خصوص پیروی از سیره سلف صالح ادعایی نادرست است. ماتریدیان در مسئله استواء بر عرش و صفات خبری نگاهی تنزیهی همراه با تأویل دارند؛ ولی سلفیان بدون داشتن دیدگاهی واحد نگاهی تفویضی همراه با تشبیه و تجسیم به مسئله استواء دارند.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

A Comparative Analysis of the Quranic verse, "Istava ala al-Arsh ,"between the Maturidiyans and the Salafis with an Emphasis on Ibn Taymiyyah’s View

نویسنده [English]

  • ali bahrami
Assistant Professor, Department of Maaref., Isfahan University
چکیده [English]

After the demise of the Prophet Mohammad (peace be upon him), his followers are divided into numerous theological and jurisprudential sects. Among them, Takfiri Salafists are more different than other Islamic Ummah; a movement that claims it is following the past righteous tradition and the most correct readings of religion. One way to evaluate the correctness and incorrectness of the Salafist beliefs is comparing their thoughts with other Islamic sects. So “Standing on Arsh”, Istava Ala al-Arsh, that is one of the attributes of God, was studied to examine and compare Salafists and Maturidiyans of Hanafi sects. Then the present article, using analytical- documentary method, tries to have a comparative study of Salafists with an emphasis on Ibn Taymiyyah’s and Maturidi views regarding ‘Istava ala al-Arsh. The paper comes to this conclusion that Salafist claims in following the Saleh predecessor tradition is not true. Maturidiyans have a Tanzihi(purifying) and interpretative view in “Istava ala al -Arsh “; however, the Salafists, without having a unified view on the subject, believe in indeterminism and anthropomorphism.

کلیدواژه‌ها [English]

  • predicative attributes
  • " Istava ala al -Arsh "
  • " Maturidiyans
  • Salafists
  • Ibn Taymiyyah

عنوان مقاله [العربیة]

تحلیل مقارن لـ«استواء علی العرش» فی الفکر الماتریدی والسلفی مع التأکید على وجهة نظر إبن تمیمة

چکیده [العربیة]

انقسم امت رسول الله (ص) بعد موته الی الفرق المتعددة الکلامیة و الفقهیة؛ فی هذا البین، اتبع السلفیون التکفیریون طریقاً غیر طریق سائر المسلمین مع انّهم یدّعون اتباع السلف الصالح و القراءة الصحیحة و فهم الدین.

من بین طرق التقییم و التحلیل لصحة معتقدات السلفیون و افکارهم، مقارنة أفکارهم مع الطوائف الإسلامیة الأخرى. و لتحلیل، تقییم و مقارنة آراء و افکار السلفیة و ماتریدیة، تم اختیار مصطلح " الاستواء على العرش" الذی هو واحد من صفات الرب.

لذلک، تتناول هذه المقالة، المقارنة صفت "الاستواء على العرش" بین السلفیین، مع الترکیز على ابن تیمیه وماتریدیة. و فی النهایة تنتاج الی أنّ السلفیة لم یصدقوا فی ادعاءهم لاتباع السلف الصالح و أن ماتریدیّون ینظرون الی اوصاف الخبریة و منها «الاستواء علی العرش» نظرة تنزیهیة مع التاویل و لکن السلفیة ما کان لهم نظر واحد فی المسألة و بعضهم ینظرون الیها نظرة تفویضیة و بعضهم ینظرون الیها نظرة تجسیمیة و امثال هذه النظرات و الآراء.

کلیدواژه‌ها [العربیة]

  • الصفات الخبریة
  • الاستواء علی العرش
  • ماتریدیة
  • السلفیة
  • ابن التیمیه

 تاریخ اندیشه اسلامی همراه سرشار از فراز و فرودها، و آکنده از تحول و دگرگونی‌ها و تنوع برداشت‌ها و نظریه‌ها است. در این تاریخ پُرتحول، فرقه‌ها و مذاهب گوناگون با انگیزه‌ها و مبانی مختلفی ظهور کرده و برخی از آنان پس از چندی به فراموشی سپرده ‌شده‌اند. برخی نیز با سیر تحول همچنان در جوامع اسلامی نقش‌آفرین‌اند، اما در این میان، فرقه سلفیان را سیر و سرّ دیگری است. زیرا این فرقه با آنکه از اندیشه استواری در میان صاحب‌نظران اسلامی برخوردار نیست، بر آن است تا اندیشه‌های نااستوار و متحجرانه خویش را به سایر مسلمانان تحمیل کند و خود را به عنوان تنها میدان‌دار اندیشه و تفکر اسلامی بقبولاند.

 یکی از روش‌ها برای راستی‌آزمایی ادعای نمایندگی سلفیان این است که عقاید و باورهای آنان را در مقایسه با دیگر فرق اسلامی به بوته نقد و ارزیابی بگذاریم، تا میزان درستی و نادرستی این ادعا مشخص شود. از این‌روی، یکی از برجسته‌ترین و اختلاف‌انگیزترین صفات خبری خداوند «استواء علی العرش» انتخاب شد تا دیدگاه و استدلال‌های سلفیانِ تکفیری در این صفت با ماتریدیان حنفی‌مسلک مقایسه شود. انتخاب صفت «استواء» از آن جهت است که همواره این صفت محل توجه و پرسش صحابه، تابعین، محدثان و ائمه مذاهب اربعه، از جمله مالک، قرار گرفته است، به ‌طوری ‌که احادیث بسیاری درباره استواء وارد شده و کتاب‌های مخصوص در این‌ باره تألیف شده است. صفت «استواء» می‌تواند مبانی تفسیری‌قرآنی و خطوط فکری سلفیان را درباره صفات خبری خداوند بازتاب دهد.

بنابراین، وجه انتخاب سلفیان تکفیری و ابن‌تیمیه در این است که این فرقه گروهی زنده و فعال و در حال گسترش روزافزون‌اند. هر روز شاهد خشونت‌ها و آسیب‌های فراوان آنان در گوشه و کنار جهان با نام دین بوده و هستیم. شناختن خطوط و مبانی فکری آنان و ایجاد تعامل و گفت‌وگو با آنان ضروری است. ابن‌تیمیه، نظریه‌پرداز و از پیش‌گامان و عالمان برجسته و محبوب این جریان است. وجه انتخاب ماتریدیان هم این است که این فرقه زنده است و یکی از بزرگ‌ترین گروه‌های جامعه اهل سنت را تشکیل می‌دهد. بنا بر آنچه گفته شد، مقاله پیش روی با روشی اسنادی‌تحلیلی و تطبیقی درصدد پاسخ‌گویی به پرسش‌های ذیل است:

1. دیدگاه و استدلال‌های سلفیان تکفیری درباره صفت خبری «استواء علی العرش» چیست؟

2. دیدگاه و استدلال‌های ماتریدیان درباره «استواء علی العرش» چیست؟

3. ادعای پیروی از سیره سلف صالح تا چه میزان صحیح است؟

4. ماتریدیان تا چه میزان با دیدگاه سلفیان تکفیری موافق‌اند؟

 مقاله حاضر به منظور پاسخ‌گویی به پرسش‌های فوق در ساختار ذیل شکل ‌گرفته است؛ ابتدا مفاهیم محوری را تبیین می‌کند. سپس دیدگاه و استدلال‌های سلفیان و ماتریدیان را مطرح و ارزیابی می‌کند و درنهایت با مقایسه و نتیجه‌گیری به پایان می‌رسد. امید است که این نوشته توانسته باشد قدمی در روشنگری و شبهه‌زدایی داشته باشد.

1. تبیین مفاهیم محوری

1. 1. سلفیان تکفیری

منظور از جریان سلفیان تکفیری در این مقاله جریانی است که پیشینه پیدایی‌شان به قرن اول هجری باز می‌گردد؛ جریانی که اولین تجلیات نظام‌یافته آن رو‌به‌رویی سپاه شام به رهبری معاویة ابن ابی‌سفیان به بهانه قتل عثمان در مقابل خلیفه برحق مسلمانان، امام علی (ع)، بود. در این برهه از زمان، نام این جریان، «عثمانیان» بود. پس از چندی با پیدایش احمد بن حنبل و شخصیت کاریزمای او، نام «حنبلیان» و ادعای پیروی از او پوششی برای گسترش این جریان است. گرچه نباید از اسامی‌ای نظیر «اهل حدیث»، «ظاهرگرایان»، «مجسمه»، «مشبهه»، «کرامیه»، «مقاتلیه» و ... در تبیین این جریان غافل شد.

جریان سلفیان تکفیری در فرآیند تاریخی خود در قرن چهارم هجری با نام «بربهاری» و فتنه‌های او در بغداد شناخته می‌شود. اما بنیان نظری یافتن عقاید آنان و نظام‌مندشدن آن در قرن هفتم به دست ابن‌تیمیه است. وی یکی از اولین و اصلی‌ترین کسانی است که این جریان فکری را به تکامل رساند. ابن‌تیمیه صاحب تألیفات فراوان است. اندیشه‌ها و آموزه‌هایش، پس از او، در معرض تأیید و نقد صاحب‌نظران بسیاری قرار گرفت. ردیه‌ها و دفاعیه‌های فراوانی بر آثار او نگاشته شده است. بنابراین، نظر به اینکه سلفی‌ها با ابن‌تیمیه و انـدیشه‌های او پیـوندی عمیق یافته‌اند، باورهای ایشان در این مقاله بررسی می‌شود.

پس از درگذشت ابن‌تیمیه، جریان سلفی‌تکفیری دوران خاموشی و افول خود را تجربه می‌کند تا اینکه در قرن دوازدهم با پیدایش پدیده استعمار و حمایت‌های آن از محمد بن عبدالوهاب نام «وهابیان» معرّف این جریان است. پس از محمد بن عبدالوهاب، فرزندان او به نام آل‌الشیخ به همراهی فرزندان محمد بن سعود، به نام آل‌سعود، با حمایت‌های استعمار این جریان را رهبری کردند و امروزه سازمان‌های نظامی نظیر القاعده، طالبان، بوکوحرام، داعش و ... بخشی از نام‌هایی است که معرف این جریان است.

1. 2. ماتریدیان

 ماتریدیه فرقۀ کلامی نسبتاً بزرگی از اهل سنت است که پایه‌گذار آن ابومنصور ماتریدی (متوفای 333 ه.ق.) است. همۀ استادان ابومنصور باواسطه یا بی‌واسطه از شاگردان ابوحنیفه بودند. در حقیقت، مکتب ماتریدی همان مکتب حنفی است. در بسیاری از محافل و مدارس آموزشی حنفی آثار ابومنصور و شاگردان او را به ‌عنوان اندیشه‌های حنفی آموزش می‌دهند. پس از ابومنصور، شاگردان و شاگردان شاگردان او اندیشه‌های وی را مطرح کردند و گسترش دادند. این مکتب مدت‌ها «مکتب علمای سمرقند» خوانده می‌شد، که بعد از ابومنصور افرادی همچون حکیم سمرقندی، ابولیث سمرقندی، ابوالیسر بزودی، نجم‌الدین عمر نسفی، ابومعین نسفی، نورالدین صابونی، و ابن‌همام آن را گسترش دادند و امروزه در بلاد شرقی و شمالی جهان اسلام، مانند هند، بنگلادش، پاکستان، افغانستان، چین، ترکیه و برخی بلاد عربی تقریباً عموم اهل سنت حنفی از پیروان آنند (بهرامی، 1392: پیش‌گفتار).

1. 3. صفات خبری

 صفات خبری به آن دسته از صفات خداوند اطلاق می‌شود که نسبت‌دادن معنای ظاهری آنها به خداوند موجب تشبیه یا تجسیم او به مخلوقات می‌شود. پذیرش این دسته از صفات الاهی از آن روی است که خداوند آنها را در قرآن به خودش نسبت داده است. یا در برخی از روایات این نوع صفات به خداوند اطلاق شده است.

1. 4. استواء

 ماده «استواء» در کتب لغت و قرآن به معانی زیر آمده است:

 

الف. برابری

«استواء» به معنای برابری است: «قُلْ هَلْ یسْتَوِی الْأَعْمی وَالْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُماتُ وَالنُّورُ؛ بگو: آیا نابینا و بینا یکسان‌اند؟ یا تاریکی‌ها و روشنایی برابرند؟» (رعد: 16).

 

ب. استقراریافتن

ماده «استواء» هر گاه با «علی» متعدی شود معنای استقراریافتن و برقرارشدن می‌دهد؛ مثل «اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِی؛ [کشتی] بر جودی قرار گرفت» (هود: 44)؛ و مثل «فَإِذَا اسْتَوَیتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَک عَلَی الْفُلْک؛ چون تو و یارانت در کشتی قرار یافتید» (مؤمنون: 28). بر همین معنا است آیاتی نظیر «ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یدَبِّرُ الْأَمْرَ» (یونس: 3)، «الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» (طه: 5).

 

ج. توجه و قصد

 ماده «استواء» هر گاه با «الی» متعدی شود معنای توجه و قصد و روکردن می‌دهد. هر کسی که از کاری فارغ شد و کار دیگری قصد کرد گفته می‌شود: «استوی له و الیه»؛ «ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ؛ اوست آن ‌کسی که آنچه در زمین است همه را برای شما آفرید. سپس به [آفرینش] آسمان پرداخت، و هفت‌آسمان را استوار کرد» (بقره: 29). همچنین است آیه «ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ؛ سپس آهنگِ [آفرینشِ] آسمان کرد» (فصلت: 11). «استوی» در هر دو به معنای توجه و قصد است.

 

د. اعتدال و استقرار

 «استوی» گاه به معنای اعتدال و استقرار است؛ مثل «وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوی آتَیناهُ حُکماً وَ عِلْماً؛ چون موسی قوی شد و در زندگی استقرار یافت به او درک و علم دادیم» (قصص: 14) (قرشی، 1412: 3/358).

1. 5. عرش

 لغت‌شناسان معتقدند معنای اصلی عرش، بلندی است و نوعی علوّ و رفعت در معنای عرش هست، مثلاً محل نشستن سلطان را به اعتبار علوّ آن «عرش» می‌نامند. خانه را به ‌واسطه ارتفاع آن «عریش» می‌گویند؛ به همین دلیل سریر را «عرش» می‌گویند. چون از غیر آن بلند است. در قرآن آمده است: «و دمرّنا ما کان یصنع فرعون و قومه و ما کانوا یعرشون؛ آنچه فرعون و قومش می‌ساختند و آنچه از قصور و داربست‌ها بالا می‌بردند را از بین بردیم و تباه کردیم» (اعراف: 137). «عریش» به سایبان گفته می‌شود که بالای سر قرار می‌گیرد. عرش البئر به بالای چاه آب که به وسیله سنگ یا چوب درست می‌شود می‌گویند. «یعرُشُ» به ساختمانی گفته می‌شود که از چوب بالا رفته باشد. زمانی که الاغ سر خود را بالا می‌آورد به این حالت می‌گویند: «عرش الحمار». وقتی انگور بجوشد و بالا بیاید می‌گویند: «واعترش العنب». «عرشت النار» زمانی است که شعله‌های آتش بالا بیاید. به رئیس، رهبر و تدبیرکننده قوم «والعرش من القوم» می‌گویند. چون بالاتر از همه است (ابن‌منظور، 1414: 6/313؛ قرشی، 1412: 3/357؛ راغب اصفهانی، 1412: 439).

واژه «عرش» و مشتقات آن در قرآن کریم بیش از 33 بار به ‌کار رفته است. کلمه «عرش» گاه به معنای مطلق تخت و تخت شاهی استعمال شده است (نمل: 23 و 38 و 41) و گاه به معنای جایگاه خدای تعالی (هود: 8؛ طه: 4). گاهی هم «عرش» به تخت و مقام الاهی اطلاق می‌شود که هشت ملک مقرب آن را حمل می‌کنند (الحاقه: 17). حاملان این تخت فرشتگانی هستند که به گرداگرد آن خدای تعالی را تسبیح می‌گویند و برای مؤمنان آمرزش می‌طلبند (مؤمنون: 7). قرآن گاه خداوند را مستولی بر عرش می‌داند؛ گاهی «رب العرش العظیم» و «رب العرش الکریم» و گاه «ذی العرش» و «ذوی العرش» معرفی می‌کند.

2. دیدگاه سلفیان

 سلفیان ظاهر عرش را برای آفریدگار بلندمرتبه اثبات، و با هر نوع تأویلی مخالفت می‌کنند (ابن‌تیمیه، 1995: 47/5؛ 71/114). ابن‌تیمیه در پاسخ به کسی که از او پرسید «استواء بر عرش چگونه است؟» گفت همان‌گونه که مالک گفته استواء معلوم و کیفیت آن مجهول است و ایمان به آن واجب و سؤال از کیفیت آن بدعت است؛ «الاستواء معلومٌ والکیف مجهول و من اللّه البیان و علی الرسول البلاغ و علینا الایمان» (همان: 32/30، 50، 64). ابن‌قیم پرسش از کیفیت صفات خبری نظیر استواء را بدعت و کفر می‌پندارد (ابن‌قیم الجوزی، 2001: 384)، اما جای پرسش است که «چرا سؤال از کیفیت استواء بدعت است؟». او دلیلی برای این بدعت اقامه نمی‌کند.

 ابن‌تیمیه در انکار کسانی که جلوس بر عرش را تأویل می‌کنند، می‌نویسد:

آنها قاعده ثابت ندارند. عده‌ای از آنها معتقدند عقل تأویل را جایز می‌داند و عده دیگر می‌گویند واجب می‌داند، در حالی ‌که اولاً، این‌گونه تأویلات، تأویلات قرامطه‌گونه است؛ ثانیاً، نصوص تأویل‌پذیرنیست؛ ثالثاً، عقل را راهی برای رسیدن به‌ یقین در امور الاهی نیست (ابن‌تیمیه، 1995: 71/27).

ابن‌تیمیه در انکار تأویل «استوی» به معنای استولی و قهر و ملک و قدرت می‌گوید:

اگر استوی به معانی فوق باشد، دیگر فرقی بین عرش و زمین هفتم نخواهد بود. زیرا قادر بر همه‌ چیز و زمین هست. لازمه این نوع تأویل این است که بر کثافات و نجاسات هم مستولی باشد. بنابراین، استواء بر عرش را نمی‌توان به معنای استیلا بر عموم اشیا دانست، بلکه استواء مختص بر عرش است، نه سایر اشیا (همان: 71/101؛ 73/9؛ 74/37).

در نقد سخن ابن‌تیمیه باید گفت آیا خداوند بر جهنم که مملو از کثافات است، قادر و مستولی نیست؟! بر اساس سخن ابن‌تیمیه، باید مکان‌هایی از سیطره قدرت خارج باشند، که این با قدرت مطلق الاهی نمی‌سازد.

 ابن‌تیمیه صفت استواء بر عرش را صفتی حقیقی و واقعی می‌داند: «ان الاستواء من اللّه علی عرشه المجید علی الحقیقة لا علی المجاز». قرطبی ذیل آیه 3 سوره یونس، و شیخ ابونصر سجزی در کتاب الابانة، و سفیان ثوری، مالک بن انس، حماد بن سلمه، و حماد بن زید معتقدند ذات بر عرش تکیه داده است، و استواء را جزء صفات حقیقی می‌دانند. ابن‌تیمیه از یک‌ سو معتقد است کیفیت صفات خبری جزء متشابهات و خارج از فهم بشری است. از سوی دیگر، معتقد می‌شود که ذات بر عرش تکیه می‌کند! اگر اثبات ذات اثبات وجود است نه کیفیت آن، آیا اعتقاد به اینکه ذات بر عرش تکیه داده اثبات کیفیت نیست؟! ابن‌قیم هم، به ‌تبع استاد خود ابن‌تیمیه، استواء را از صفات حقیقی می‌داند نه مجازی (همان: 37/17؛ 38/14-18؛ 47/5؛ 71/59؛ 74/41؛ 75/8؛ 80/208؛ ابن‌قیم الجوزی، 2001: 306).

3. استدلال‌های سلفیان

 ابن‌تیمیه بیش از 12 دلیل و ابن‌قیم بیش از 42 دلیل در اثبات ظاهر استواء علی العرش و انکار تأویل گزارش می‌کنند که در ادامه به برخی از آنها اشاره می‌شود (ابن‌تیمیه، 1995: 73/12).

3. 1. اجماع سلف

1. از هیچ ‌کدام از صحابه، تابعین و سلف عدول از ظاهر آیات عرش گزارش نشده است (همان: جزء 254/151).

 2. در تبیین صفت استواء، یا قول سلف صحیح است که مخالف تأویل‌اند یا قول غیرسلف صحیح است که موافق تأویل‌اند. در انتخاب یکی از دو قول ناگزیریم قول سلف را برگزینیم (همان). زیرا هیچ‌کس قادر به مخالفت با سلف نیست. به نظر، این دلیل صحیح نیست. زیرا بسیاری از عالمان سلف تأویل را پذیرفته‌اند که در ادامه به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد.

3. تأویل‌کردن آیات استواء تفسیر به رأی است و هیچ‌کس از سلف و ائمه مسلمانان و اهل تفسیر قائل به آن نیست (همان).

4. ظاهرگریزی از آیات استواء خلاف اجماع مسلمانان است که معتقدند آفریدگار بلندمرتبه حقیقتاً بر عرش تکیه کرده است. این اجماع را ابن‌عساکر در تبیین کذب المفتری، و اشعری در الابانة باب ذکر استواء آورده‌اند (همان: جزء 254/151).

5. ظاهرگریزی از آیات استواء مخصوص گروه‌هایی نظیر خوارج، جهمیه و معتزله است. عدول از تفسیر صحابه و تابعین و تمسک به تفاسیر این گروه‌های منحرف جایز نیست. ابن‌تیمیه معتقد است عموم اهل سنت و سلف، تأویلی را که منجر به نفی استوی باشد باطل می‌دانند (همان).

6. لازمه عدول از ظاهر آیات استواء این است که آفریدگار بلندمرتبه و پیامبر، سخنی را گفته باشند، که آن را اراده نکرده‌اند؛ و این تدلیس و تلبیس است (ابن‌قیم الجوزی، 2001: 307 به بعد).

 

ارزیابی

1. اراده معنای ظاهری استواء بر عرش و انکار تأویل هم، موجب نقص و مکان‌داری و تجسیم خداوند است.

2. بسیاری از صحابه و سلف تأویل را پذیرفته‌اند (طبری، 1420: 1/428).

3. اصولاً معجزه قرآن فصاحت و بلاغت و به‌کارگیری صناعات ادبی از جمله کنایه، ایجاز، استعاره، تشبیه و تأویل ... است.

4. سخن سلف، فی‌نفسه حجت ندارد و آنها هم خطا می‌کنند. فقط کلام خدا و پیامبر (معصومان) حجیت دارد.

3. 2. کتب لغت

1. واژه «استوی» به معنای استولی در لغت ثابت نشده است. دلیل اصلی مخالفان یک بیت شعر «ثم استوی بشر علی العراق / من غیر سیف لادم مهراق» است، که آن‌ هم نقل صحیح ندارد و ائمه لغت این شعر را انکار می‌کنند.

2. اگر استواء به معنای استولی، قهر، غلبه، قدرت و مانند آن باشد، باید هر آینه جمله «استوی علی السماء و علی الهواء والبحار والارض» هم درست باشد، در حالی ‌که کسی نگفته «استوی علی الأشیاء». در نتیجه استوی مختص عرش است نه سایر اشیا.

3. «استیلاء» و «استواء» دو لفظ متغایرند؛ و معانی آنها مختلف است. حمل یکی بر دیگری ناصحیح است. و موافق وضع لغت عرب نیست. در هیچ جای سنت و قرآن و کلام عرب «استواء» به معنای «استیلاء» نیامده است (ابن‌قیم الجوزی، 2001: 307-322).

به نظر می‌رسد کاربرد جمله «استوی علی الأشیاء، بحار ...» مخالف عقل و لغت نیست، و محذوری لازم نمی‌آید. همان‌طور که در مفهوم‌شناسی عرش و استواء گفتیم، «استواء» به معنای «استولی» آمده، و از طرفی در لفظ «عرش» نوعی معنای بلندی، ارتفاع و رفعت خوابیده است. درنتیجه می‌توان گفت تأویل آیات استواء، از جمله «الرحمن علی العرش استوی» را لغت‌شناسان تأیید می‌کنند. به این معنا که آفریدگار بلندمرتبه دارای مقام علو و بلندی است. او دارای مقام جلالت و بزرگی است و وقتی بر عرش مستولی باشد، بر همه هستی مستولی است. افزون بر این، در این صورت باید همه کنایه‌ها و استعاره‌ها و مجازها غلط باشد.

3. 3. آیات و روایات

1. آیات و روایات فراوانی وجود دارد که تأویل استوا بر عرش را مردود می‌دانند. از لوازم پذیرش تأویل باطل‌بودن اموری نظیر بالابردن دست‌ها به هنگام دعا، صعود کلام طیب، عروج ملائکه و روح، نزول وحی از نزد پروردگار، عروج پیامبر در شب معراج، بالارفتن حضرت عیسی (ع)، اشاره‌کردن با انگشت به سمت بالا مانند حدیث جاریه، قرب و بعد به ... است. بنابراین، ناگزیریم بپذیریم که خداوند بر عرش تکیه داده و «استواء» به معنای «استولی» نیست (ابن‌تیمیه، 1995: 74/22؛ ابن‌قیم الجوزی، 2001: 319).

پذیرش ظاهر آیات عرش مستلزم آن است که آفریدگار بلندمرتبه در مکان مخصوصی به نام عرش باشد. در این صورت، آیات عرش در تعارض با آیات فراوانی است که بنا بر ظاهر آنها خداوند در همه ‌جا است؛ نظیر «أأمِنتُم مَن فِی السَماءِ ... وَ هُوَ اللّه فِی السَموَات وَ فِی الاَرض یعلَمُ سِرَّکم وَ جَهرَکم وَ یعلمُ ما تَکسِبون ... وَ نحَنُ اَقرَبُ اِلیه مِنکم وَ لَکن لَا تُبصِرون ... ما یکون مِن نَجوَی ثَلاثة الا رَابِعُهم وَ لا خَمسهُ الا هُو سادِسُهم وَ لا أدنی مِن ذلِک وَ لا اَکثر الا هُو مَعهم أین ما کانوا ...» (مجادله: 7)؛ «فَلما اَتاها نُودِی مِن شاطِی الوَادِی الَا یمن فِی البُقعة المُبارَکة مِن الشَجرة اَن یا موسی انی اَنا اللّه رَبُ العَالمین» (قصص: 30). طبق ظاهر جمله «انی انا اللّه رب العالمین» خداوند در زمین و داخل درخت است. مثلاً به نقل از حضرت ابراهیم (ع)، قرآن می‌فرماید: «انی ذاهب الی ربّی سیهدین»، در حالی ‌که حضرت ابراهیم (ع) قوم خود را ترک نکرد و به آسمان (جایی که سلفیان فکر می‌کنند بر عرش تکیه داده) نرفت. بنابراین، جمله حضرت ابراهیم (ع) مجاز است (نسفی، 1990: 239؛ حصینی، 1995: 286-299؛ کوثری، 2004: 368).

اما حدیث جاریه چنین است که پیامبر به او گفتند: «این اللّه؟». کنیز پاسخ داد: «در آسمان‌ها». بعضی از بزرگانِ حدیث گفته‌اند این حدیث، نقل به معنا شده و نقل‌های دیگری از آن وجود دارد و الفاظ آن، از آنِ راویان حدیث است نه سخن پیامبر (حصینی، 1995: 251).

2. یکی از مهم‌ترین استدلال‌های روایی سلفیان در انکار تأویل حدیثی است که پیامبر (ص) در تشییع جنازه سعد فرمودند: «إهتَزَّ لَها عرش الرحمن».

در تحلیل این روایت باید گفت بسیاری از عالمان اهل سنت، حدیث تشییع جنازه سعد را تأویل کردند. مثلاً بیهقی معتقد است منظور از اهتزاز، استبشار و سرور است. وقتی عرب می‌گوید: «یهتّز المعروف»، یعنی خوشحال شد. لذا منظور از این حدیث این است که حاملان عرش به سبب حضور روح سعد در آنجا خوشحال می‌شدند. این تأویل را روایات دیگر هم تأیید می‌کند که پیامبر (ص) فرمود: «ان الملائکة تستبشرون بقدوم روح سعد علیهم لکرامته و طیب رائحته و حسن عمل صاحبه» (بیهقی، 1999: 270). همچنین، بسیاری از لغت‌شناسان هم این حدیث را کنایه می‌دانند (ابن‌منظور، 1414: 6/313).

3. 4. قواعد عقلی

1. پذیرش ظاهر آیات استواء یا محال عقلی است یا نیست. اگر محال عقلی باشد، چرا همه صحابه، تابعین و ائمه اسلام در تفاسیر خود آن را بر معنای حقیقی حمل کرده‌اند؟ آیا این کار مذمت آنها نیست؟ و اگر محال عقلی نباشد، حمل آن بر معنای ظاهری و حقیقی واجب خواهد بود.

2. اگر استواء به معنای قهر و غلبه باشد لازم می‌آید که خدای بزرگ قبلاً غالب نبوده و بعداً غالب و قاهر شده باشد؛ و این نقص خداوند است.

این استدلال صحیح به نظر نمی‌رسد. چون قرآن مثلاً به هنگام خبر از قیامت می‌فرماید: «لمن الملک الیوم؟». آیا منظور این است که قبل از آن روز ملک برای غیرخداوند بوده است؟! همچنین، آیه «واللّه غالب علی امره».

3. یکی از استدلال‌هایی که سلفیان برای فرار از تشبیه و تجسیم مطرح می‌کنند این است که می‌گویند لازمه مذهب جزء مذهب نیست. از تفسیر استواء به معنای لغوی آن، یعنی استقرار، لازم نمی‌آید که جسم باشد. لذا اگر شخصی عقیده الف را داشت و مقتضای کلام او عقیده دیگری به نام ب بود، نمی‌توان عقیده ب را به او نسبت داد. چون لازمه مذهب جزء مذهب نیست (حصینی، 1995: 365). در نقد این استدلال به سخن غزالی اکتفا می‌کنیم که می‌گوید اگر لازم مذهب لازمی قریب باشد، می‌توان گفت لازم مذهب جزء مذهب است؛ مثالی که برای لازم مذهب می‌زند، آیه «و لا تقل لهما أف و لا تنهرهما» است (غزالی، المستصفی، 2/186، به نقل از: حصینی، 1995: 365). بنابراین، اگر لازم مذهب، لازم غیربین باشد جزء مذهب نیست، ولی اگر لازم، لازم بین باشد جزء مذهب است. بسیاری از بزرگان اهل سنت تصریح کرده‌اند که اگر لازم مذهب لازم بیّن باشد جزء مذهب است. حتی کتبی را در این ‌باره تألیف کرده‌اند؛ از جمله دارالقطنی کتابی با نام الزامات والتتبع دارد، که مؤلفان صحیحین را ملزم به لوازم احادیثی می‌کند که در صحیحین نیامده است. یا مثلاً حافظ بن حجر در الفتح الباری (ج13، ص355) می‌گوید: «فان من لازم الایمان باللّه و رسوله التصدیق بکل ما ثبت عنهما والتزام ذلک» (حصینی، 1995: 365). شخص ابن‌تیمیه در منهاج السنة (ج1، ص187) شیعیان را به لوازم مذهب آنها متهم می‌کند.

4. دیدگاه ماتریدیان

 ابومنصور ماتریدی کتاب تفسیر خود را تأویلات اهل السنة نامید که نشان از توجه او به تأویل است. او معتقد است ذکر عرش نه برای مکان‌داشتن، بلکه برای تنزیه او از مکان است؛ چراکه عرش بالاترین مکان‌ها نزد خلق‌اللّه است؛ و بالاتر از آن متصور نیست. باری‌تعالی می‌خواهد علو و تنزیه خود را از همه امکنه، حتی عرش، به رخ بندگانش بکشد. ابومنصور در تأیید تأویلات خود می‌گوید این آیات نمی‌تواند به معنای استقرار جسمانی باشد. چون در این صورت دیگر جلالت و بزرگی برای خداوند وجود نخواهد داشت. زیرا استقرار جسمانی برای همه موجودات مادی امکان‌پذیر است. ضمن اینکه تفسیر جسمانی از آیات استواء بر عرش منجر به نقص و حاجت برای حضرت حق خواهد بود؛ و نهایتاً داشتن مکان و استقرار از نشانه‌های حَدَث است. ابومنصور معتقد است «استوی علی العرش» خبر از فعل باری‌تعالی می‌دهد، که به او اضافه شد. «پس دیگر استوی از صفات الاهی نیست بلکه از اضافات است». کلماتی چون «أبدع»، «مرّه»، «فَطَر»، «جَعَل»، «أنزل»، «أنبتَ»، «کتَب»، «أعطی»، «أنشأ» و ... الفاظ حقیقی در معنای خلق و ایجادند؛ و «استوی» هم از این قبیل است (ماتریدی، 2004: 2/241-243؛ همو، بی‌تا: 68).

ابومعین نسفی آیات استواء را جزء آیات متشابه می‌داند. او به‌شدت با تفسیر جسمانی آیات استواء مخالفت می‌کند (نسفی، 1990: 240). بزدوی معنای استواء را در استیلا و قهر، حقیقت می‌داند نه مجاز. لذا اصلاً نیازی به عدول از ظاهر نمی‌بیند (بزدوی، 1383: 25-27). درباره دیدگاه ابوحنیفه تفاسیر مختلفی مطرح ‌شده است. بیاضی معتقد است او قائل به تأویل اجمالی و مخالف تفسیر جسمانی آیات استواء است. او درباره استواء می‌گوید: «نقّر بان اللّه علی العرش استوی ای استولی من غیر أن یکون جارحه و إستقرار و هو حافظ العرش و غیرالعرش من غیر احتیاج» (بیاضی، 1949: 188-193).

افزون بر ماتریدیان، افراد دیگری از فرق اهل سنت نیز، نظیر ابن‌عربی، ابن‌معلم، امام‌الحرمین، عبدالقاهر بغدادی، قرطبی، ابن‌حزم، رشید رضا، محمد عبده، بیهقی، قاضی عبدالجبار معتزلی، و ابوبکر باقلانی به‌صراحت از ظاهر آیات استواء عدول می‌کنند: «لاتقول العرش له قرار و لامکان لان اللّه کان و لامکان فلما خلق المکان لم یتغیر مما کان» (بیهقی، 1999: 369). ابن‌العربی در القواصم والعواصم در تفسیر «الرحمن علی العرش استوی» می‌نویسد: «معنای «الرحمن» که معلوم است؛ ولی الفاظ «عرش» و «استوی» مشترک لفظی و دارای پانزده معنا است. به چه دلیلی معنای جسمانی آنها را اراده می‌کنید؟». ابن‌معلم در نجم المهتدی معانی غیرظاهری آیات استواء را ملک، استنشار الملک، استواء الحکم، استیلاء، قصد، اتقان، علوّ العظمة، عزت، علو القهر العلبة و ... می‌شمرد (کوثری، 2004: 327).

امام‌الحرمین قائل به کفر کسانی است که با اثبات ظاهر استواء آن را به معنای استقرار می‌دانند. ابن‌حزم عرش را مخلوقی از مخلوقات باری‌تعالی می‌داند. عبدالقاهر بغدادی، قرطبی، محمد عبده، رشید رضا، و شلتوت قائل به تکفیر مجسمیان و معتقد به تأویل‌اند (همان: 19-35 و 349). ابن‌جوزی و سبکی از مخالفان مذهب سلف هستند و به تأویل آیات عرش باور دارند (ابن‌جوزی، 1992: 235-288؛ سبکی، 2004: 480).

5. استدلال‌های ماتریدیان

در مباحث قبلی، با برخی از دیدگاه‌های مخالفان مذهب سلف آشنا شدیم امّا همچنان این پرسش باقی است که آنها برای عدول از ظاهر آیات استوا و تأویل‌کردن چه استدلال‌هایی دارند. در ادامه، به برخی از استدلال‌های ماتریدیان در عدول از ظاهر آیات استواء اشاره می‌کنیم.

5. 1. قرائن لغوی و ادبی

1. لغت، تأویل را تأیید می‌کند. مثلاً «استواء» به معنای «استیلا» مشهور است؛ مانند شعر «قد استوی بشر علی العراق / من غیر سیف و دم مهراق» (ابن‌همام، 2006: 33).

2. «استواء» و «عرش» مشترک لفظی هستند و در صورت اشتراک حجیت آنها در معنای ظاهری ساقط می‌شود (همان).

3. آیات استواء از قبیل مجاز است و وقوع مجاز در زبان عربی مشهور و از ضروریات و محاسن لغت عرب است، و انکار آن، انکار ضروری است (همان).

4. هیچ‌کس در طلب از باری‌تعالی نمی‌گوید: «یا مستوی ارحمنی»، یا اسم فرزند خود را «عبدالمستوی» نمی‌گذارد. صحیح‌نبودن چنین کلامی شاهدی بر این است که استواء به معنای ظاهری آن نیست (همان: 33).

5. صفت تابع موصوف است. زمانی که حقیقت موصوف از جنس سایر موصوفات جسمانی نباشد، صفات او هم از صفات مخلوقات متفاوت است. لذا استواء و علو باری تعالی غیر از استواء و علوّ مخلوقات است.

 6. انکار تأویل موجب انکار معجزه قرآن، فصاحت و بلاغت، صناعات ادبی نظیر کنایه، ایجاز، استعاره و ... است (حصینی، 1995: 299).

5. 2. سیاق آیات

 صفت رب و تدبیرگری در آیات عرش قرینه آشکاری است که نشان می‌دهد مراد معنای ظاهری «استواء» نیست، بلکه با مفهوم استیلاء و جلال و عظمت سازگارتر است؛ مثلاً در آیات «الذین یحملون العرش و من حوله یسبحون بحمد ربهم» (غافر: 7)، «و یحمل عرش ربّک فوقهم یومئذ ثمانیة» (حاقه: 17)، «فسبحان اللّه رب العرش عمایصفون» (انبیاء: 22)، «قل من ربّ السماوات السبّع و رب العرش العظیم» (مؤمنون: 86)، «و هو رب العرش العظیم» (توبه: 129)، «اللّه لا اله الا هو ربّ العرش العظیم» (نمل: 26) «عرش» توأمان با «رب» و تدبیرگری آمده است. در آیه «ان ربّکم اللّه الذی خلق السموات والارض فی ستة ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثاً والشمس والقمر والنجوم مسخرات بأمره الا له الخلق والأمر تبارک اللّه ربّ العالمین» (اعراف: 54) ابتدا خلقت آسمان‌ها و زمین و سپس استقرار بر عرش ذکر شده است و از «یغشی اللیل» تا «بأمره» شرح استقرار بر عرش است که عبارت دیگری از تدبیر جهان است؛ و بعد با جمله «الا له الخلق والأمر»، که یعنی مطلق خلقت و تدبیر به دست او است، مطلب آیه خلاصه ‌شده است. در آیه «ان ربّکم اللّه الذی خلق السموات والارض فی ستة ایام ثم استوی علی العرش یدبّر الأمر» (یونس: 3)، «یدبّر الأمر» توضیح «ثم استوی علی العرش» است و در آیه «هو الذی خلق السموات والارض فی ستة ایام ثم استوی علی العرش یعلم ما یلج فی الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو معکم این ما کنتم واللّه بما تعملون بصیر» (حدید: 4)، استواء بر عرش، علم به جزئیات تفسیر شده است. «عرش» در این آیات یعنی بر مرکز دستورها استیلا یافت و امر تمام جهان را تدبیر می‌کند (راغب اصفهانی، 1412: ماده «عرش»؛ قرشی، 1412: 4/323).

5. 3. قراین عقلی

1. اگر استواء به معنای نشستن جسمانی باشد و صفات جسمانی برای باری‌تعالی جایز باشد، پس او هم به‌ناچار یکی مانند ما خواهد بود. در این صورت آیا او مذکر است یا مؤنث؟ (ماتریدی، 2004: 2/241).

2. تفسیر جسمانی ظاهری آیات استواء از نشانه‌های حادث‌بودن و لوازم اجسام است. اگر استواء به معنای نشستن جسمانی باشد قبل از خلقت عرش، خداوند به کجا تکیه داده بود؟! (ابن‌جوزی، 1992: 238؛ ماتریدی، 2004: 2/241).

3. اگر استواء به معنای جلوس جسمانی باشد دیگر مدحی متوجه باری‌تعالی نخواهد شد؛ چراکه داشتن مکان و جلوس بر تخت برای همه ممکن است. کسی که در بلندی یا بالای کوه قرار دارد نسبت به کسی که در پایین است علوّ و شرف و رفعت ندارد. چه‌بسا برعکس هم باشد (ماتریدی، بی‌تا: 68). بنابراین، ظاهرپذیری آیات استواء بر عرش مستلزم تشبیه و تجسیم‌گرایی می‌شد.

نتیجه

با توجه به آنچه گذشت:

1. دیدگاه ماتریدیان در تبیین صفات خبری، عموماً، و صفت استواء، خصوصاً، دیدگاهی تنزیهی است.

2. ماتریدیان تأویل‌های متعددی برای این صفت خدایی شمرده‌اند ‌و به تأیید عقل و لغت می‌رسانند.

3. سلفیان تکفیری عقیده ثابتی درباره صفات خبری و استواء ندارند. اگرچه دائماً می‌کوشند خود را از تشبیه و تجسیم دور کنند، ولی در عمل رویکرد آنها تشبیهی و تجسیمی است.

4. میان دیدگاه این دو فرقه تفاوت معناداری وجود دارد. لذا ادعای نمایندگی سلفیان از جامعه اهل سنت ادعایی نادرست و ناصحیح است.

5. یکی از بسترهای اختلاف میان امت و تکفیر که سلفیان دیگران را به کفر و شرک متهم می‌کنند، نوع نگاه آنها به صفات خبری خداوند و صفت استواء است.

6. راه برون‌رفت از این بن‌بست فکری و تحجر، پذیرش حجیت فهم عقل و اهل ‌بیت (ع) و پذیرش فهم عموم مسلمانان، از جمله ماتریدیان، است.

قرآن کریم.

ابن‌ تیمیه، احمد بن عبد الحلیم (1995). مجموع الفتاوی، تحقیق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم، مدینة المنورة: نشر ملک فهد.

ابن‌ تیمیه، احمد بن عبد الحلیم (2005). مجموع الفتاوی، تحقیق: انوار الباز، عربستان: بی‌نا.

ابن‌ جوزی، عبد الرحمن بن علی (1992/1413). دفع شبه التشبیه بأکف التنزیه، تحقیق: حسن السقاف، اردن: دار الامام النووی.

ابن‌ قیم الجوزی، محمد بن ابی بکر (2001). مختصر الصواعق المرسلة، تحقیق: سید ابراهیم، تلخیص: ابن موصلی، قاهره: دار الحدیث، الطبعة الاولی.

ابن‌ منظور، محمد بن مکرم (1414). لسان العرب، بیروت: دار صادر.

ابن‌ همام، کمال ابن ابی شریف (2006). المسائرة فی العقائد المنجیة فی الآخرة، شرح: قاسم بن قطلوبغا، قاهره: المکتبة الازهریة التراث.

بزدوی، محمد بن عبد الکریم (1383). اصول ‌الدین، تحقیق: هانز بیزلنس، قاهره: دار احیاء الکتب العربیة.

بهرامی، حمزه‌علی (1392). بررسی تطبیقی صفات خبری از دیدگاه سلفیان و ماتریدیان، پایان‌نامه سطح چهار نویسنده، حوزه علمیه قم.

بیاضی، کمال ‌الدین احمد (1949). اشاراة المرام، تحقیق: یوسف عبد الرزاق، مصر: شرکة مکتبة و مطبعة مصطفی الثانی.

بیهقی، احمد بن الحسین (1999). الأسماء والصفات، تحقیق: الکوثری، بی‌جا: المکتبة الازهریة.

حصینی الهاشمی، حسن بن علی (1995). صحیح شرح العقیدة الطحاویة، اردن: دار الامام النووی، الطبعة الاولی.

راغب اصفهانی، حسین بن محمد (1412). مفردات ألفاظ القرآن، محقق/ مصحح: صفوان عدنان داودی، لبنان/ سوریه: دار العلم/ الدار الشامیة، الطبعة الاولی.

سبکی، علی (2004). السیف الصیقل فی الرد علی ابن زفیل، تحقیق: کوثری، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاولی.

طبری، محمد بن جریر (1420). جامع البیان فی تأویل القرآن، تحقیق: احمد محمد شاکر، بیروت: مؤسسة الرسالة.

قرشی، سید علی‌اکبر (1412). قاموس قرآن، تهران: دار الکتب الاسلامیة، چاپ ششم.

کوثری، محمد زاهد (2004). العقیدة و علم الکلام من اعمال محمد زاهد، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاولی.

ماتریدی، ابومنصور (2004). تفسیر القرآن المسمی بتأویلات اهل السنة، تحقیق: فاطمه یوسف الخیمی، بیروت: مؤسسة الرسالة، الطبعة الاولی.

ماتریدی، ابومنصور (بی‌تا). التوحید، تحقیق: عبداللّه خلیف، دار الجامعات المصریة ... و تحقیق: بکر طوبال اوغلی و محمد، بی‌جا: بی‌نا.

نسفی، میمون بن محمد (1990). تبصرة الادلة فی اصول الدین، تحقیق: حسین آتای، ترکیه: نشریات رئاسة الشؤن الدینیة.